لطيفه ها

كاردستي ها

نقاشي ها

نامه ها

 

فراخوان عضويت

شماره حساب

تماس با ما

درباره ما

خانه

 

مقالات روانشناسي

 

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .

خدا پرسيد : پس تو مي خواهي با من گفتگو كني ؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد ؟

خدا خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است ، در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي ؟

پرسيدم : چه چيز شما را سخت متعجب مي سازد ؟

خدا پاسخ داد : كودكي شان ، اينكه از كودكي شان خسته مي شوند ،

عجله دارند كه بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي كنند كه كودك باشند و

اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تاپول بدست آورند ،

 و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند .

اينكه با اضطراب با آينده مي نگرند و حال را فراموش  مي كنند و بنابر اين نه در حال زندگي

 مي كنند و نه در آينده .

آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويا هرگز نمي ميرند .

و به گونه اي ميميرند كه گويا هرگز زندگي نكرده اند .

دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم .

ومن دوباره پرسيدم :

به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگيت را فرزندانت بياموزند ؟

او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد .

همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه :

اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند .

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند ،

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ، ايجاد كنيم ، اما سالها طول مي كشد تا به آن زخم ها التيام بخشيم .

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها دارد ، كسي است كه به كمترين ها نياز دارد .

بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند .

فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بياموزند كه دو نفر با هم مي توانند به يك نقطه نگاه كنند ، و آن را متفاوت ببينند ،

 بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند ، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند .

من با خضوع گفتم :‌ از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم .

آيا چيز ديگري هست دوست داريد فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زدو گفت : فقط بدانند من اينجا هستم . (( هميشه ))

 

 


 

 

Copyright (c) 2005. Mehrtaha institute . All rights reserved..